
تو در نماز عشق چه خواندی
که سال هاست
این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند؟
سینما، زندگی
چند هفته پیش به مناسبت روز سینما، بعد از سالها امکان دیدن دوباره نسخه 35 میلی متری "لیلا" و "شوکران" در سینما فراهم شد و حالش را بردم. این دو فیلم با اینکه 10، 12 سالی از زمان ساختشان می گذرد هنوز هم رو پا هستند و سرحال، و توانسته اند گذر زمان را تاب بیاورند.
با دیدن لیلا یاد اون شب سرد زمستانی در زمستان 76 افتادم که بعد از دیدن فیلم از سینما فلسطین زدم بیرون و از داغی فیلم مگر سرمای دنیای بیرون فیلم را حس می کردم.؟! لیلا یک عاشقانه تمام عیار است و به نظرم یک کهن الگوی اسطوره ای را امروزی می کند. اینکه معشوق عاشقش را وارد آزمون عشق می کند تا مشخص شود این کاره هست یا نه! در لیلا، سرآخر مرد که همه چیز تمام است ولی یک اشکال بزرگ به اسم بی ارادگی دارد، بازنده از آزمون بیرون می آید.

شوکران را در "پردیس سینمایی ملت" دیدم و واقعا دیدنش آه از نهادم بلند کرد. فیلمی که هنوز 10 سال از زمان اکرانش نمی گذرد آنچنان پر از خط و خش بود که فقط دعا می کنم نسخه اصلی فیلم و یا نسخه ای که از آن در فیلمخانه ملی نگهداری می شود سالم باشند. وضعیت مضحک دیگری که موقع نمایش فیلم پیش آمده بود این بود که آپاراتچی فیلم قبل از نمایش فیلم باید توجیه می شد قطع این فیلم اسکوپ است و برای نمایش صحیح آن باید از لنز آنامورفیک جلوی آپارات فیلم استفاده کرد تا تصویر فیلم کشیده نشود و خوب متاسفانه کسی آپاراتچی محترم را توجیه نکرده بود و هرچقدر دست و سوت و سر وصدا ایجاد شد تا آپاراتچی عزیز ملتفت شود نشد که نشد و اعتراض به مسئول سالن هم 10، 15 دقیقه ای طول کشید تا به آپاراتخانه برسد و نتیجه این شد که به عنوان مثال صحنه ای که "محمود بصیرت" اهل و عیال را بر می دارد تا با دووی جدیدی که خریده دوری در شهر بزنند، دووی مورد نظر روی پرده سینما شبیه ماشین آقای شگفت انگیز شده بود در انیمیشن "شگفت انگیزان". اونجایی که آقای شگفت انگیز به اجبار کارمند شده و با ماشین مسخره ای که هیچ تناسبی با هیکل گنده اش دارد، مسیر خانه تا اداره را متر می کند!
شوکران هم هنوز فیلم سرحالیست و از تجربه های درخشان شخصیت پردازی در سینمای ایران. لحظه لحظه فیلم ما را به قضاوت وا می دارد و لحظه ای بعد چشمه ای دیگر از شخصیت نشان می دهد و ما را از داوری سطحیمان شرمنده می کند و در آخر است که ضربه نهایی را می زند. معصومترین شخصیت فیلم، زن فیلم است که در طول فیلم به نظر می رسد کاری جز منهدم کردن زندگی شاد و خوش و مرتب محمود بصیرت ندارد. و هولناکترین شخصیت فیلم مرد فیلم است که حاضر نمی شود مسئولیت کارش را قبول کند و در آخر مسخ شده به زندگی ادامه می دهد. کدام یک از ما بخشی از وجودمان محمود بصیرت نیست؟
پی نوشت:
گوش شیطون کر، مثل اینکه بالاخره "به رنگ ارغوان" حاتمی کیا عاقبت به خیر شد و از تو قوطی ببخشید توقیف در اومد. نمی دونم چرا احساس می کنم این فیلم از بهترین کارهای حاتمی کیاست. کمی باید صبر کنیم...


صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
از دیروز که خبر فوت "پرویز مشکاتیان" را شنیدم، مدام یاد دو تا از بهترین آلبومهای استاد شجریان می افتم. آلبوم های "بیداد" و "نوا" که هنوزهم برایم عزیزترین و دوست داشتنی ترین آلبوم های استاد هستند. بیداد و نوا حاصل همکاری تکرار نشدنی شجریان و مشکاتیان در دهه تاریخی 60 بودند، در دوره ای که هر دو در اوج بودند. روحش شاد...
لینکها:
- سایت رسمی "مشکاتیان"
- "مشکاتیان" در "ویکیپدیا"


فردوسی در نخستین صفحات شاهنامه، یکی از زیباترین وعمیق ترین استعاره های تاریخ ادبیات جهان را با روایت داستان ضحاک خلق می کند. آنجا که ضحاک به پاس قدردانی از ابلیس که با مهارت شگفت خویش در آشپزی، خورش خانه شاهی را رونق داده است، به او این موهبت را می بخشد تا هر خواسته ای که دارد را از شاه بخواهد تا بی درنگ برآورده شود. ابلیس از تمام خواسته ها، فقط اکتفا می کند به اینکه ضحاک به او اجازه دهد تا بر دو کتفش بوسه بزند. ضحاک که این خواسته را ناچیز می داند با خوشحالی به او اجازه می دهد. ابلیس مقابل ضحاک می ایستد و بر دو شانه او بوسه می دهد و ناگهان دو مار هول انگیز بر شانه های ضحاک می روید و بعدا مشخص می شود که به هیچ نحو نمی توان از شر این دو موجود شیطانی خلاص شد و تنها می شود برای تسکین درد، هر روز مغز دو جوان را خوراک ماران کرد و این گونه است که این استعاره زیبا و شگفت انگیز شکل می گیرد: آرامش پلیدی با در آوردن و خوراک ساختن مغز جوانان!
اگر خدای نخواسته وسوسه شیطانی بر شما چیره شده و ناخودآگاه درحال ربط دادن این داستان با عکس بالا هستید، باید خدمت شما عرض کنم که عکس بالا تنها و تنها جنبه تزئینی دارد!

«اصغر فرهادی» با آخرین فیلمش «درباره الی»، بعد از مدتها لذت چند باره دیدن فیلمی ایرانی را در سالن سینما، دوباره به یادم آورد. درباره الی، فاصله دنیای تصویر شده بر پرده نقره ای سینما با دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم را به کمترین حد ممکن می رساند. اینکه درحالیکه فیلم را می بینیم و مدتها پس از تماشای آن، مدام یاد خودمان می افتیم و وحشت برمان می دارد. یاد تصمیم هایمان، یاد دروغ گفتن هایمان، یاد ظاهرا راست گقتن ولی همه حقیقت را نگفتن هایمان. ما را از این می ترساند که نکند من هم در گذشته تصمیمی ظاهرا موجه گرفته باشم و یا قضاوتی کرده باشم که به قیمت ریخته شدن آبروی کسی مثل الی تمام شده باشد؟ درباره الی، بیننده اش را عریان درمقابل خود می گذارد و در این حالت دیگر راهی برای پنهان شدن نمی ماند. همه راههای فرار را می بندد و جوری یقه تماشاگرش را می چسبد که پا گذاشتن روی آسفالت سفت خیابان بیرون سالن سینما هم برای خارج شدن از حال و هوای فیلم چندان کارساز نیست. فرهادی، بیننده فیلمش را در بازی ای که تدارک دیده سهیم می کند و وقتی خود بازی کننده، بخشی از بازی شد فرهادی ضربه نهایی خود را می زند.
سپیده تنها تر است یا الی؟
در فیلم هایی که مایه های اسطوره ای دارند، همیشه فردی وجود دارد که درک و عقیده شخصیش را به قانون و نظر اطرافیان ترجیح می دهد. تصمیمی که شاید به ظاهرمعقول به نظر نرسد، ولی این تصمیم را کسی می گیرد که شخصیتی اسطوره ای است. اما اگر این شخصیت اسطوره ای بخواهد پا به اجتماع که سازمانش بر مدار عقل می گردد، بگذارد یا باید از آن وجه اسطوره ای خود بگذرد یا دست به خود ویرانگری بزند. همین حالت را می توان در کشمش بین حفظ فردیت و عضوی از جمع شدن و پذیرفته شدن از سوی جمع دید. سپیده از طرفی تصمیم می گیرد که حتی اگر کل جمع تصمیمشان گفتن واقعیت(البته به زعم خودشان) بود، یک تنه آن چیزی که به نظرش راست می آید را به نامزد الی بگوید تا حداقل آبروی الی ریخته نشود؛ ولی از طرفی جمع که طبق معمول رای گیری می کنند او را مجبور می کنند تا سخنگوی رای اکثریت باشد. و تراژدی سپیده از اینجا شکل نهایی خود را می گیرد و او را در تلخی ای بی پایان غرق می کند. چقدر سپیده تنهاست…
پی نوشت:
روزی، روزگاری که هنوز در دانشگاه صنعتی اصفهان کارت دانشجوییم معتبر بود، کلاسی داشتم که استادش یکی از برنامه های ثابتی که هر جلسه برای آن وقت می گذاشت، پخش قطعه ای موسیقی بود و بعد از ما که شاگردانش بودیم، می خواست تا تصورمان را از آن قطعه آهنگ برای بقیه شرح دهیم. اینکه به نظرمان آهنگساز خواسته چه حس و حالی را بیان کند و یا یک تصویر ازآن قطعه آهنگ بسازیم. اولین بار که با آلبوم «نغمه های سکوت» اثر «آندرآ باور» آشنا شدم در این کلاس بود. اولین باری که قطعه «A Song For Eli» که فکر کنم تراک اول این آلبوم هست را شنیدم، ابتدا دریا در ذهنم شکل گرفت و بعد دلتنگی. چه خوب که درباره الی با این آهنگ تمام می شود و ما را در دلتنگی نبودن الی که در آغوش دریا گم شد، غرق می کند. چقدر جای الی در دنیای ما خالیه...

هنوز در حال و هوای وقایع اتفاقیه جریانات چند هفته گذشته هستم. اتفاقاتی که خیلی از ماها را بهت زده کرد. قرار نیست از حساسیت و پیگیری مطالباتمان کوتاه بیاییم. ولی باید تمرین کنیم و یاد بگیریم که در عین پیگیری خواسته هایمان و در عین وجود داشتن بحرانها و مشکلات، زندگی را فراموش نکنیم.

خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را
در بیشتر موارد معیارعمومیم برای خوب بودن یک رمان این است که وقتی شروع به خواندنش می کنم، به اصطلاح دلم نیاید آن را به زمین بگذارم و اگر خواندن آن را به هر دلیلی متوقف می کنم برای از سر گرفتن خواندن آن لحظه شماری کنم. با این معیار مجموعه آثار «اسماعیل فصیح»(ونه تمام کارهایش)، او را برای من به محبوبترین رمان نویس ایرانی تبدیل کرده است.
اولین باری که اسم اسماعیل فصیح را شنیدم یا خواندم، مربوط است به گفت و گوی «احمد امینی» کارگردان سریال دوست داشتنی «اولین شب آرامش» که درجواب سوالی توضیح می دهد که اسم شخصیت «جلال»(با بازی «پرویز پورحسینی») را با تاثیر از شخصیت ثابت رمان های اسماعیل فصیح انتخاب کرده است. آن موقع به نظرم رسید که این آقا «جلال آریان» باید شخصیت جالبی داشته باشد که ناخودآگاه اسم یک شخصیت دوست داشتنی و مهم سریال وامدار او می شود. دفعه بعدی که اسم «اسماعیل فصیح» را جایی دیدم که گزارش نویس یا منتقدی به سراغ «بهروز افخمی» می رود تا با او گفت و گو کند و چیزی که در برخورد اول توجهش را جلب می کند، این است که افخمی با علاقه فراوان مشغول خواندن رمانی از فصیح بوده است.
چند سالی گذشت تا نمی دانم چطور پاییز سال قبل ناخودآگاه یاد فصیح افتادم وهوس کردم یکی از رمانهایش را امتحان کنم. رفتم کتابخانه دانشکده و در کتابدان دنبال رمانهای اسماعیل فصیح گشتم و برای شروع رمان «دل کور»ش که اسم وسوسه کننده ای داشت را گرفتم و همان اتفاقی افتاد که معمولا موقع خواندن رمان های خوب مورد پسندم می افتد. اینکه دل تو دل نداشتم که ببینم برای شخصیت های داستان چه اتفاقی می افتد. اینکه سرنوشت شخصیت های داستان برایم به مهترین موضوع این جهان تبدیل می شود. هر قسمت از کتاب را که می خواندم آه از نهادم بلند می شد که چطور تا به حال کسی به صرافت نیفتاده که این رمان اساسا تصویری و سینمایی را به فیلم تبدیل کند و چرا خیلی ها فقط به بلند کردن بعضی از حوادث و اتفاقهای فرعی داستان برای فیلم نامه هایشان اکتفا کرده اند و سراغ اصل جنس نرفته اند.
دل کور را که تمام کردم، یادم افتاد که سال قبل رمانی از فصیح را خریده بودم و هنوز نخوانده بودمش. داستانی به اسم «تلخ کام». داستان را می خوانم. با خواندن آن متوجه دو ویژگی دیگر از خصوصیات آثار فصیح می شوم. یکی اینکه پایان رمان او می تواند شروعی برای رمان دیگرش باشد. دراین مورد خاص داستان به این صورت تمام می شود که جلال آریان می گوید:
"نمی دانم چرا دلم می خواهد ثریا کیف و چمدانهایش را بسته و آماده حرکت یا این که حرکت کرده و رفته باشد... وهرگز به کوچکترین نورون کامپیوتر مغزم که آکنده از اعجاب و افسانه های روزگار ما است، خطور نمی کند که دو سال بعد، خودم او را هم در پاریس فرانسه مثل پرفسور جاوید فیروزپور در دیل انگلستان، در بیمارستان دوال گراس در خیابان روسن ژاک در اغمای مرگ خواهم دید"**. ما ادامه این داستان را در رمان «ثریا در اغما» پی می گیریم.
و دیگری اینکه یکی ازداستان های فرعی رمانی از او می تواند خود در رمانی دیگر شرح و بسط پیدا کند. و باز در این مورد خاص، داستان شخصیت «جاوید فیروزپور»، سالها پیش از طبع داستان «تلخ کام» در رمان دلچسب «داستان جاوید» به طور کامل تعریف شده است.
وقتی متوجه این ویژگیها شدم، تصمیم گرفتم که خواندن رمان های فصیح را به ترتیب زمانی ادامه دهم. خواندم و خواندم و یکی از یکی بهتر: «ثریا در اغما»، «داستان جاوید»، «درد سیاوش» تا رسیدم به رمان «زمستان 62» که به نظرم بهترین اثر فصیح و یکی از بهترین آثار داستانی ادبیات ایران است. زمستان 62 یکی از بکرترین و متفاوت ترین و در عین دل دوست داشتنی ترین آثاریست که درمورد جنگ تحمیلی نوشته شده است. داستانی که مرا یاد آن دیالوگ درجه یک «ریک»(همفری بوگارت) در «کازابلانکا» می اندازد. جایی که ریک به «ایلزا»(اینگرید برگمن) می گوید: "دیدن این که توی این دنیای دیوونه کسی برای مشکلات سه تا آدم کوچولو تره هم خورد نمی کنه، برام کاری نداره.". زمستان 62 داستان همین آدم کوچولوهاییست که زمانه و دنیای دیوانه برایشان تره هم خورد نمی کند و عشق و آرزو هایشان را به هیچ می گیرد. زمستان 62 را که خواندم بیش از پیش مطمئن شدم که انگار کسی از اهالی فیلمنامه نویسان و فیلمسازان سینمای ما حواسش به این گنجی که در ادبیات معاصرمان داریم، نیست! آن روزها پی گیر شدم که ببینم آیا کسی به فکر اقتباس از کارهای فصیح افتاده یا نه؟ در این پیگیریها ویژگی جالب دیگر فصیح را فهمیدم. در دانشکده از هرکدام از اساتید که پیگیر ادبیات و به خصوص ادبیات داستانی ایران بودند، می پرسیدم آیا در مورد اقتباس از آثار فصیح اطلاعی دارید یا نه به یک جواب مشترک می رسیدم. اینکه بعد از اظهار بی اطلاعی، می پرسیدند:"مگر اسماعیل فصیح زنده است؟!". اسماعیل فصیح بر خلاف خیلی از داستان نویسان ایرانی که وجه روشنفکریشان بر داستان نویسیشان می چربد، خود را یک داستان نویس می دانست تا مثلا یک رهبر روشنفکری. بیشتر از اینکه حرف می زد می نوشت و خوب هم می نوشت. و اینگونه بود که اسماعیل فصیح با مجموعه آثارش که البته شامل آثار ضعیفی مثل «کشته عشق» و «طشت خون» هم می شد، توانست به یکی از بهترین رمان نویسان ایرانی تبدیل شود. نویسنده ای که در بهترین آثارش توانست راوی حال و هوا و روح زمانه اش شود. و البته چون تمایلی به عضویت در هیچ گروه و دسته ای را نداشت، علیرغم پر مخاطب بودن آثارش مهجور ماند.
کاش در زمانه ای که خیلی ها در سینمای ایران از قطع رابطه طبیعی ادبیات داستانی ایران و سینمای ایران شکایت می کنند، بشود بهترین رمان های فصیح را به روی پرده های سینما کشاند. کسانی تمایل فراوانی برای این کار داشته اند که از مشهورترینشان می توان به «بهمن فرمان آرا» اشاره کرد که اسماعیل فصیح جایی نقل کرده است که: "فرمان آرا وقتی داستان هایم را خواند، وجه تصویری بودنشان برایش بسیار جالب بود. آشنایی او با آثار من همان طور که خودش گفته از «زمستان 62» شروع شده است. او گفته بود می خواست آن را فیلم کند و یکی از دلایلی که به ایران برگشته تا فیلم بسازد، عشق ساختن زمستان 62 بوده است. او سناریوهایی از سه کتاب «داستان جاوید»، «زمستان 62» و «باده کهن» می نویسد، اما هر سه تقریبا بدون هیچ صحبتی و حتی اصلاحیه یی، رد می شوند."***.
کاش این گشادگی سینه در سیاستگذاران سینمای ما پیدا شود که به جای مانع تراشی برای استفاده از پتانسیل های ادبیات داستانی ما، راهی برای آزاد کردن این انرژی نهفته ایجاد کنند. مطمئن باشید که ضرر نمی کنیم. این طوری به نفع همه است...
لینکها:
- «اسماعیل فصیح» در «ویکیپدیا»
- گزارشی از ملاقات و گفت و گوی «سعید کمالی دهقان» با «اسماعیل فصیح»(از معدود گفت و گوهای اسماعیل فصیح)
- یادداشتی از «مهدی یزدانی خرم» درباره «اسماعیل فصیح»
پانوشت ها:
* عنوان این یادداشت برگرفته از عنوان یکی از رمان های زنده یاد «اسماعیل فصیح» است.
** بخشی از رمان «تلخ کام» / نشر آسیم / چاپ دوم / ص147، 148
*** به نقل از روزنامه «اعتماد» مورخه 27 تیر 1388
چو ضحاک شد بر جهان شهريار بر او ساليان انجمن شد هزار
نهان گشت آئين فرزانگان پراکنده شد کام ديوانگان
هنر خوار شد، جادوي ارجمند نهان راستي، آشکارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز به نيکي نرفتي سخن جز به راز
در فيلم «دره من چه سرسبز بود»(جان فورد)، وقتي کارگران معدن براي اولين بار اعتصاب مي کنند، پسرک نوجوان و معصوم فیلم از کشيش جوان و دوست داشتني فيلم می پرسد که چه اتفاقی افتاده است؟ کشیش دستش را روي شانه پسرک نوجوان مي گذارد و مي گويد: "چيزي از اين دره رفت که ديگه بر نميگرده..."

طرفداران مهدي کروبي براي راي دادن به او، دلايل متعددي را ذکر کرده اند. از جمله اينکه کروبي، سياستمدار شجاعيست، توانايي چانه زني خوبي در امور سياسي دارد، تيم قوي و کاربلدي به همراه برنامه اي مدون دارد و ... .
همه اينها به جاي خود متين و قبول. اما شايد مهمترين دليلي که من به کروبي راي مي دهم، اينست که کروبي کسب و کارش سياست است. دوست دارم فردي رئيس جمهور کشورم شود که چهار سال ديگر چه دوره پر تنشي را از سر گذرانده باشد و چه دوره آرامي را، نخواهد به کنج کتابخانه اش يا اتاقش در فرهنگستان هنر برگردد. اينکه مرد سياست باشد و قواعد بازي آن را ياد گرفته باشد و از اين دانستن خويش خجالت نکشد و بکوشد به جامعه خود، قواعد اين بازي را ياد بدهد. اينکه ما ياد بگيريم اگر انتخابهاي سياسي ما بر مبناي راي به حزب دلخواهمان باشد، احتمال اينکه بتوانيم مطالباتمان را پي گيري کنيم خيلي بيشتر است تا اينکه به فردي راي بدهيم که برخاسته از حزبي مشخص و با سابقه کاري روشن نباشد. مطمئنا در شروع کار مشکلات فراوان و پيش بيني نشده اي سر راهمان قرار خواهد گرفت. ولي در دراز مدت اعتماد بيشتري به اين شيوه مي توان داشت. به قول ديالوگي از فيلمي که اسمش را در خاطر ندارم "هميشه براي هر کاري، يک بار اولي وجود دارد...".
اگر به انتخابتان برای ریاست جمهوری، ایمان دارید که خوب انتخابتان محترم است. ولی اگر انتخابتان بر مبنای "نه!" به کاندیدای مشخصی است، لطفا این یادداشت را بخوانید. ضرر نمی کنید...


يکي از بازيهاي فوتبالي که حسرت ديدنش از نزديک بدجوري به دلم مانده، بازي فصل قبل پرسپوليس – سپاهان است. يادمه که تصميم گرفته بودم براي ديدن بازي بروم استاديوم. اما در کمال بدشانسي، روز بازي کلاسي داشتم که تعداد غيبتهايم در آن به خط قرمز رسيده بود و اگر اون روز سر کلاس نمي رفتم، درسم حذف مي شد. در شش و بش رفتن يا نرفتن سر کلاس بودم و در نهايت مانند عاشقان بي وفا، به عشقم پشت کردم و حذف نشدن درس را به رفتن به استاديوم ترجيح دادم. اما انگار اين آزمون سخت فقط محکي بود براي سنجيدن ميزان صداقت من در عشقم. چون وقتي رسيدم سر کلاس، خبر رسيد که استاد مربوطه به دوست داران اين بازي حال اساسي داده و کلاس را تعطيل کرده است. حيف که آيينه دم دستم نبود، وگرنه با ديدن قيافه مضحکم احتمالا از خنده ريسه مي رفتم!
ولي خوب شد که دانشکده مون يک آقاي خالصي داره که بعضي وقتها حال هاي اساسي اي مي دهد. اون روز تصوير شبکه 3 را با پروژکتور انداخت روي پرده سالن نمايشمان و ما نشستيم و بازي را ديديم، ولي لذتي که تماشاگران اون بازي تاريخي در استاديوم آزادي بردند کجا و لذت ما کجا؟!
خيلي دوست داشتم اون روز در استاديوم بودم و انرژي مثبتي که «افشين قطبي» به زمين فرستاده بود را از نزديک حس مي کردم. کاش بودم و از نزديک مي ديدم وقتي هزاران نفر از خدا بقول «حميد هامون» مي خواهند که "خدايا يه معجزه بفرست!"، چطور توپي به عجيب ترين شکل ممکن مي تواند وارد دروازه شود و معجزه اتفاق بيفتد.ولي بايد اون روز کسي کنار زمين حاضر مي بود که ما مي توانستيم با حضور او به اتفاق افتادن معجزه اعتقاد پيدا مي کرديم. قطبي همچين آدمي بود.
خوشحالم که باز افشين قطبي به ايران برگشت و اين بار مي توانيم تيم ملي اي را در زمين ببينيم که حداقل به اندازه تيمي که «علي دايي» به زمين مي فرستاد ترسو نباشد و به قول خود قطبي »دل شيرداشته باشد!». همان طور که به نظرم خود قطبي دل شير داشت که در اين شرايط نا اميد کننده دوباره به ايران برگشت و هدايت تيمي را به عهده گرفت که اگر نتواند با هدايت آن نتايج قابل قبولي بگيرد، براي هميشه کارت بازيش را در ايران سوزانده است. خدا کند که اين کارت تمديد شود.

امروز صبح دوستم مهرداد اس ام اس زد که "شنيدي خسرو شکيبايي مرده؟ راسته؟" ، اول فکر کردم بازم از اين شوخيهاي بي مزه اس ام اسيه. بعد که از اخبار خبر فوت خسرو شکيبايي را شنيدم، احساس عجيبي پيدا کردم. اينکه چرا اينقدر مرگ را چيز عجيب و دور از انتظاري مي بينم؟! اينکه چرا باور نمي کنم که مرگ همين بغل گوشمان است و مي تواند يکهو ناغافل سرش را پايين بندازد و از در وارد شود.
وقتي در نوجواني براي اولين بار، «هامون» را ديدم شيفته آن شدم و بيشتر از آن شيفته خسرو شکيبايي. يادم هست فيلمنامه هامون را که خريدم، ته کتاب عکس تست گريم شکيبايي(عکس بالا) چاپ شده بود. آنقدر شيفته شکيبايي شده بودم که مي خواستم خودم را شبيه او کنم. ساعتها جلوي آينه با موهايم ور مي رفتم تا مدل مويم شبيه آن عکس شود که هيچ وقت نشد!
وقتي «کيميا» را براي اولين بار از تلويزيون ديدم، ضبطش کردم و بارها صداي شکيبايي در سکانس آخر فيلم درحاليکه نامه اي را که براي «شکوه»(بيتا فرهي) نوشته است مي خواند، گوش دادم تا سر از راز صداي جادويي خسرو شکيبايي درآورم که هيچ وقت درنياوردم! سکانس آخر فيلم جايي که شکيبايي براي آخرين بار پشت پنجره اتاقش براي کبوترهاي حرم امام رضا(ع) دانه گندم مي ريزد و پاکت خالي شده را در سطل آشغال اتاقش مي اندازد و از آنجا دل مي کند را خيلي دوست داشتم و دارم. شايد فقط خسرو شکيبايي مي توانست جوري يک پاکت خالي را در سطل آشغال بياندازد که بعد از گذشتن ده، دوازده سال از ديدن فيلم، هنوز صداي انداختنش در گوشم مانده باشد.
اگر مردن به معناي فراموش شدن باشد، «خسرو شکيبايي» هنوز براي من زنده است. زنده است با نقشهايي که جانشان بخشيده و در خاطرم مانده است.
بعد التحریر:
یادداشتهایی دلنشین از« ناصر تقوایی » و« رضا کیانیان » در مورد خسرو شکیبایی.
*عنوان یادداشت
ديالوگيست از فيلم کيميا(احمد رضا درويش) 
هميشه فکر مي کردم استقلالي هستم. اما نمي دانم چرا وقتي پرسپوليس بازيهايش را مي برد، خوشحال مي شدم! به قول «ريک»(همفري بوگارت) در «کازابلانکا» که در جواب سوال «سروان رنو» که از او مي پرسد «چرا اومده به کازابلانکا؟» جواب مي ده «به خاطر آب». سروان رنو مي گه «چه آبي؟ ما تو بيابون هستيم». ريک جواب مي ده «به من اطلاعات عوضي داده بودن!». فکر کنم به من هم اطلاعات عوضي داده بودند.
وقتي افشين قطبي بعد از اون فينال رويايي از پرسپوليس رفت، مطلبي نوشتم و مي خواستم در وبلاگم بگذارم. ولي هي دست دست مي کردم تا امروز که اخبار ورزشي گفت قطبي به پرسپوليس برگشته است. در اطرافم و احتمالا اطراف شما آدم هايي هستند که تماشاي بازي فوتبال و علاقه مندي به فوتبال برايشان هيچ مفهومي ندارد و شايد شما هم اين ديالوگ هاي کليدي «اگه گل بزنن، چي به تو مي رسه؟!» و «فوتبال براي اينه که سر آدما رو گرم کنن تا حواسشون از اصل موضوع پرت بشه!» را به دفعات شنيده ايد. اما به نظرم فوتبال آيينه اي تمام نما از زندگيست. با نگاه کردن به پديده قطبي، نحوه سلوک شخصيش و برخوردها و ارتباط اطرافيانش با او در ليگ برتر دوره قبل، مي شد تصويري تمام قد از جامعه امان را ببينيم. تصويري که شايد چندان دلپذير هم نباشد. اما شايد بازگشت قطبي به ايران بتواند معادلات گذشته را کمي تغيير دهد. به اين تغيير نياز داريم...


چرا هانيه علي را تنها گذاشت؟
چرا «سنتور» علي را، هم همسر مثلا با فرهنگ و فداکارش زخمي مي کند هم آن لات عربده کش؟
چرا سه بار پشت سر هم سنتوري را مي بينم و هر بار گريه ام مي گيرد؟
چرا دلم مي خواهد به ياد تنهايي علي سنتوري با داريوش مهرجويي هم صدا شوم و بخوانم ترانه «سنگ صبور» را.
چرا ما حق خواندن "شرق" و "هم ميهن" را نداريم، اما روزنامه هاي بي کيفيت و ذوزنقه! تا بخواهيم در دسترسمان قرار دارند؟
چرا ديدن «سنتوري» از ما دريغ مي شود، ولي با نمايش "مادرزن سلام» و «آتش سبز» روي اعصابمان اسکي مي کنند؟
چرا برادر من ده ها هزار کيلومتر دورتر از تهران، شهري که من در آن زندگي مي کنم مي تواند سنتوري را (فيلمي که در مورد ماييست که در اين سرزمين زندگي مي کنيم و در همين شهري مي گذرد که من در هواي آن نفس مي کشم) در سينماي شهر محل زندگيش ببيند، ولي ما نمي توانيم؟
چرا من با اينکه مي دانم فيلمي که دارم مي بينمش دزديست ولي به روي خودم هم نمي آورم؟
چرا ما اينقدر رياکاريم؟

با چه شور و شوقي رفتم «بادبادک باز» ساخته «مارک فورستر» را ببينم. فيلم که شروع شد خودم را براي لذت بردني درست و حسابي آماده کردم. تماشاي تيتراژ فيلم که با موسيقي جذاب «آلبرتو ايگلسياس»(سازنده موسيقي فيلمهای آلمودووار و از جمله موسیقی معرکه فیلم بازگشت) همراه بود و ديدن پرواز سرخوشانه بادبادکها در ابتداي فيلم با آن فيلم برداري خيال انگيزش، نويد ديدن يک فيلم خوب را مي داد و باعث شد هرچه بيشتر در صندليهاي راحت سالن تاريک سالن کوچک فرو بروم. ولي هرچه که فيلم جلوتر مي رفت مجبور بودم بيشتر به خودم تلقين کنم که در دقايق آينده فيلم خوبي را خواهم ديد.
فيلم تمام شد. مارک فورسترکه قبلا فيلم درخشان «عجيب تر از خيال» و فيلم خوب «در جستجوي نا کجاآباد»ش را ديده بودم، با اين فيلمش گند زد به تمام خاطرات خوش و لذتي که از خواندن خط به خط رمان بادبادک باز برده بودم.
يادم نمي رود در فصلهاي پاياني رمان، جايي که «امير» تنها راه رهايي از عذاب وجدان و ظلمتي را که در آن فرو رفته است، در حال نابودي مي بيند با تمام وجود از خدا مي خواهد که اگر هست او را تنها نگذارد و خواسته اش را برآورده کند، بغض گلويم را گرفت و احساس کردم چقدر دلم براي خدا تنگ شده است. معادل تصويري همين صحنه در فيلم آنقدر گل درشت تصوير شده بود که فقط به درد خنديدن و مضحکه کردن مي خورد. آنقدر صحنه باسمه اي و بي ظرافت بود که حتي شنيدن ترانه دلنشيني از «سامي يوسف» در اين صحنه هم دردي را دوا نمي کرد.
بازيهاي فيلم يکي از نقاط ضعف اساسي فيلم بودند. ديالوگ ها در دهان بازيگران فيلم و از جمله «همايون ارشادي» در نقش «بابا» به بدترين صورت ممکن گفته مي شد. جوري که احساس مي کردي در حال خواندن از روي کتاب هستند.
«خالد حسيني» در رمان بادبادک باز صحنه هاي مهم رمانش را آنقدر زنده و جاندار توصيف کرده بود که موقع خواندنشان حتي مي توانستم نوع و اندازه لنزي را که او براي توصيف صحنه اش به کار برده است را حدس بزنم. اما حيف که حتي اين صحنه هاي درخشان در رمان وقتي در فيلم تصوير شده بودند، هيچ نشاني از آن توصيفات درخشان نداشتند. به عنوان مثال يکي از سکانسهاي درخشان و تاثيرگذار رمان که باعث رهايي امير از حس گناهي مي شود که سايه سنگينش را بر زندگي امير انداخته است فصليست که امير به مقر طالبان در کابل مي رود تا سهراب را پس بگيرد. در آنجاست که مي فهمد کسي که سهراب را با خود برده در واقع آصف است که در بچگي به حسن برادر ناتني امير تجاوز کرده است و حالا هم همان کار را با سهراب مي کند. اين سکانس که نقش مهمي در درام ماجرا دارد، در فيلم اصلا تاثير گذاري صحنه معادلش در رمان را ندارد و از اين مثالها بازهم مي توان آورد.
٭ از تکيه کلام هاي حسن (يکي از شخصيت هاي رمان) که جمله کليدي اي در رمان هست.

وقتي به جدلهاي چند روزه بين منتقدين و بعضي از فيلمسازان در طول جشنواره فيلم امسال فکر مي کنم( مورد خاصش سر فيلم "آتش سبز" به کارگرداني "محمد رضا اصلاني")، ياد کارتون "راتاتوي" مي افتم و مي بينم اين گيرهاي پي در پي منتقدين به فيلمهاي جشنواره امسال چقدر شبيه نقدها و غرغرکردنهاي شخصيت "آنتوان ايگو" است که در اين انيميشن معرکه يک منتقد سخت گير غذاست. به آنها حق مي دهم. چون آنها هم مثل ايگو خيلي وقته که يک راتاتويي درست و حسابي نخورده اند که هوش از سرشان بپراند. کما اينکه وقتي فيلمي خوب مثل "تنها دوبار زندگي مي کنيم" را ديدند همه ياد خاطرات خوبشان از فيلم ديدن افتادند.
چند خط پايين از بين مطالب مفرحي که در مورد فيلم "آتش سبز" که درچند روز گذشته در ضميمه جشنواره فيلم فجر "روزنامه اعتماد"خواندم، انتخاب شده است:
"آرش خوشخو" تعريف مي کند که در سينما صحرا مشغول ديدن فيلم بوده که يکي از دوستان در تاريکي سينما کورمال کورمال خودش را به صندلي کناري او مي رساند و مي نشيند و با هيجان از او مي پرسد خيلي که از فيلم نگذشته؟ جمعيت همه يکصدا با لب و لوچه آويزان بر مي گردند و مي گويند : نه متاسفانه، خيلي مونده! بعد يکي از صحنه هاي درخشان "شبي در اپرا" ي برادران مارکس را تعريف مي کند که گروچو در راه آمدن به سالن اپراي شهر در ترافيک گير مي کند و دير مي رسد. وقتي به سالن مي رسد از نگهبان دم در مي پرسد: اپرا تمام شده؟ نگهبان با هيجان جواب مي دهد: نه هنوز قربان. اما اگر عجله کنيد مي توانيد دو پرده آخر را ببينيد. گروچو پکر و با لب و لوچه اي آويزان بر مي گردد به طرف راننده اش و مي گويد: "بهت گفتم اين قدر عجله نکني!"
"مهدي کرم پور" عاجزانه از "محمد رضا اصلاني" مي خواهد به سينماي ايران رحم کند و اجازه دهد به جاي اينکه از "شيخ اشراق" سينما بياموزيم، از او فلسفه و عرفان عملي را بياموزيم و سينما را از مرحومان هيچکاک و آيزنشتاين و امثال ايشان بياموزيم. حرف نامربوطي زده؟
در جايي ديگر سوال مي کند اگر "کلينت ايستوود" که علي رغم بالا رفتن سنش هنوز مي تواند با فيلم هاي جديدش ما را غافلگير کند، در ايران فيلم مي ساخت با مافياي اکران! مواجه مي شد؟
بعد نوبت خواندن نوشته "امير قادري" شد. قادري در جلسه پرسش و پاسخ فيلم "آتش سبز" سوال هجو آميزي را روي کاغذ مي نويسد و به دست مجري مي رساند تا خوانده شود. سوال اين بوده: "با توجه به دامنه و عمق نماد پردازيها و ترکيب بصري غريب فيلم، آيا نگران نبوديد که يافتن تماشاگر فرهيخته و مناسب براي تماشاي چنين فيلمي سخت باشد؟ تماشاگري که سواد لازم براي ديدن اين فيلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتي که پيچيدگي المان هاي زن ايراني را در قالبي از ناتوراليسم و هزارتويي تب آلود ميان رمانتيسم انساني و اکسپرسيونيسمي هيجان انگيز، ترکيب کند با نردباني که پل مي زند ميان آغاز و پايان تجربه روايي جديدي از داستان کهن ايراني و هويت تاريخي ما که چون لابيرنتي پيچيده، ما را ميان زمين و آسمان به پيش مي برد". اصلاني جواب مي دهد "از شرم ناشي از شنيدن اين همه تعريف نمي دانم بايد چي کار کنم". بعد توضيحي مي دهد ثقيل تر! از سوال فوق الذکر.
"حسين معززي نيا" به قول خودش ديدن آتش سبز، باعث مي شود يادداشتي عصبي بنويسد و مجبور شود شوخي هاي سياهي ترتيب دهد! بعد سوال اساسي اي را مي پرسد. اينکه فيلم هايي در سينماي ايران ساخته مي شود که آدم سر در نمي آورد چطور ممکن است کسي راضي شود هزينه اش را تامين کند و چطور ممکن است عده اي چند ماه از وقت شان را صرف ساختنش کنند و چطور ممکن است صاحب سينمايي حاضر شود براي مدت يک روز آن را اکران کند و در آخر هم چطور ممکن است کساني حاضر باشند دو ساعت آن را تماشا کنند!
روزهاي بعد "احمد طالبي نژاد" و "جواد طوسي" جوري از فيلم يا فيلمساز(مگر براي خيلي ها فرقي هم دارد؟!) دفاع مي کنند که آدم ياد حکايت "غضنفر و مارادونا" مي افتد. طالبي نژاد مي گويد: "از نسلي که با فيلم هاي کافي شاپي و اتوباني و اتوموبيل هاي شيک گران قيمت بار آمده و به قول خودشان با اين نوع فيلم «حال مي کنند«، نمي توان توقع داشت از فيلمي مثل آتش سبز که کند و کاويست در اساطير، تاريخ و افسانه هاي ايراني ، حال کند." و البته بعد هم به شيوه مرسوم سنت حسنه ي «يکي به نعل، يکي به ميخ را مو به مو» رعايت مي کند و مي نويسد"البته نسبت به فيلم انتقادهاي جدي دارم که در فرصتي مناسب خواهم نوشت". يا جواد طوسي که مي نويسد "نمي خواهم بگويم منتقد بايد به فيلم ساز پوئن دهد و خودم هم با هرگونه روش و رفتار محافظه کارانه در موضع گيريهاي مکتوب و شفاهي مخالفم. ولي پيچيدن نسخه فيلم و سازنده اش و تيکه انداختن در يک يادداشت کوتاه براي فيلمسازي با بيشينه و تشخص فرهنگي محمد رضا اصلاني را منصفانه نمي دانم.". مي بينيد که کماکان سنت فوق الذکر دقيق رعايت مي شود.
و از همه اينها مفرحتر، خواندن حرفهاي خود جناب اصلاني که معرکه ترينشان اين است: "دوست ندارم داستان بگويم تا بگويند که داستانگويي هم مي کند. دوست ندارم مردم را سرگرم کنم، که سرگرم کردن يعني حواس را پرت کردن از اصل موضوع." حالا راستي اصل موضوع چي هست؟!
"محمد حسن شهسواري" مصاحبه خود با "بهنام بهزادي" کارگردان فيلم دوست داشتني "تنها دوبار زندگي مي کنيم" که در ضميمه جشنواره پنج شنبه روزنامه اعتماد چاپ شده بود،گفت و گويش را با او اين طور شروع مي کند:
" تعارف که نداريم، خودت که آدم معروفي نيستي، از سوپر استارهاي سينماي ايران هم که در فيلم خبري نيست، چرا تماشاگر بايد برود فيلم تو را در جشنواره ببيند؟". بهزادي جواب با مزه اي مي دهد :"فقط مي توانم به کم شانسي تصادفي تماشگران اميدورا باشم و خوش شانسي تصادفي خودم!". خدا را شکر مي کنم که اين بدشانسي نصيب من هم شد و از روي بدشانسي، فرصت کردم فيلم بهزادي را ببينم.
از آنجايي که در سياره دوست داشتني ايران، بايد منتظر چيزهاي خوب از جاهايي باشيم که اصلا انتظارش را نداريم، چند ساليست که جشنواره فيلم فجر در اقدامي ساختار شکنانه گوهرهايش را از جايي که به ذهن هيچ کس نمي رسد، رو مي کند. فيلم هاي داستاني"نفس عميق"، "بوتيک"، "هنوز هم سيب داري"، مستند "تهران انار ندارد" و امسال هم "تنها دو بار زندگي مي کنيم".
"تنها دوبار زندگي مي کنيم" از آن فيلمهاييست که در حين ديدنش دلت نمي آيد به ساعتت نگاه کني که مبادا فيلم در حال تمام شدن باشد. يادمان مي آورد که ديدن يک فيلم در سالن سينما و دنبال کردن سرنوشت قهرمان(؟) آن مي تواند به مهمترين دغدغه ما تبديل شود.
داستان فيلم در مورد مرديست که مي خواهد در روز تولدش خود کشي کند و تا آن روز پنج، شش روزي بيشتر فرصت ندارد. او تصميم مي گيرد که در اين چند روز باقيمانده، تمام کارهايي را که در طول زندگيش آرزوي آن را داشته انجام دهد. کارهايي که به يک جور حسرت تبديل شده اند. ديدن فيلم حس هاي متناقضي را در بيننده اش ايجاد مي کند: ياس و اميد، بي ايماني و رستگاري و ... . باز به يادمان مي آورد که چطور مي شود اميد را در بيننده زنده کرد بي آنکه او را از تقلبي بودن آن بيزار کنيم. اينکه مي شود فضايي ساخت که در عين حال که افسرده ات مي کند تو را سر شوق آورد. احساسات متناقضي که بايد فيلم را ديده باشي تا بتواني درکش کني.
"تنها..." فيلمنامه پر و پيماني دارد که پر از ريزه کاريست. داستان مردي که عشقش به يک زن او را به ادامه زندگي ترغيب مي کند، مگر مي شود پر از جزئيات نباشد؟! نوع روايت فيلم به غني کردن مضمون آن کمک فراواني مي کند. اينکه بيننده اش را در زندگي هذيان آلود و خواب زده قهرمانش شريک مي کند.
بازيهاي فيلم يکدستي خوبي دارد که مهارت بهزادي را مي رساند که به عنوان کارگردان توانسته يکدستي خوبي بين بازي "عليرضا آقا خاني" و "نگار جواهريان"و بقيه بازيگران که يا گمنامند و يا نابازيگرند ايجاد کند. "تنها..." اولين فيلميست که از آقا خاني ديده ام که چه چهره خوبي دارد براي ايفاي نقش شخصيتي چنين سرگردان که گويا او را در خيابان پيدا کرده است(همان جايي که بيشتر فيلم در آن مي گذرد). فقط خدا کند اگر خواست مثل "همايون ارشادي" (که "کيارستمي" او را مثل آقا خاني از خيابان به سر صحنه فيلم آورد) بازيگري را ادامه دهد مثل "مهدي احمدي" بازيگر کليشه اي و ثابت مردان روشنفکر خسته! نشود ان شاء الله. از جواهريان اولين باري بود که نقشي چنين سرخوش و شاداب مي ديدم. چند فيلمي که از او ديده بودم معمولا شخصيت هايي خسته و سرد و دلزده و فلک زده بودند( يک چيزي در مايه هاي مهدي احمدي مونث). ولي در اين فيلم شوخ و شنگي و معصوميتي شازده کوچولو وار دارد. زني که مي شود به عشق او به دنيا اميدوار ماند و تا ته دنيا هم رفت.
موسيقي فيلم هم که از ساخته هاي استاد "حسين عليزاده" است از ديگر جذابيت هاي فراموش نشدني اين فيلم است. فکر نمي کنم شنيدن موسيقي متن اين فيلم به صورت جداگانه لطفي داشته باشد. اما بايد فيلم را ديد تا به درک و شعور سينمايي استاد عليزاده و فضا سازيهاي خوبي که با موسيقي مختصر اما موثرش مي کند آفرين گفت.
ديگر گوهر اين فيلم، فيلم برداري و نور پردازي خيلي خوب "بايرام فضلي" است که يکي از بي ادعا ترين ولي کاردرسترين فيلم برداران اين چند سال سينماي ايران است. فيلم برداريهاي خوبي که گاهي به تنهايي آبروي فيلم هستند. رنگ سردي که در اوائل فيلم سردي و افسردگي فضا را تشديد مي کند با وارد شدن شخصيت شهرزاد(که چه اسم خوبي دارد) به سمت گرمي مي رود. ولي در عين حال در موتيفي که در قسمتهاي مختلف فيلم تکرار مي شود(و چه ريتم خوبي به فيلم مي دهد) باز سردي فضا را داريم که شايد براي القاي حرکت در مرز واقعيت و رويا باشد. ديدن پس زمينه خيابانها و يا بازيهايي که با نور در حين حرکت لوکيشن اصلي فيلم(ميني بوس) که با خوش سليقگي طراح صحنه اش به يکي از شخصيتهاي جاندار فيلم تبديل شده است، مي کند آدم را سر شوق مي آورد.
و در نهايت مديريت درخشان بهنام بهزادي به عنوان کارگردان این فیلم که توانسته عوامل فيلمش را با چنين يکدستي تحسين انگيزي کنار يکديگر قرار دهد. فقط خدا کند او نيز به سرنوشت "حميد نعمت الله" که او هم با فيلم درخشان اولش "بوتيک" به دنياي فيلم بلند وارد شد، دچار نشود و فاصله بين فيلم اول و دومش ما را حسرت زده نکند.
فقط مي ماند يک حسرت ديگر! امروز چشمم به بيلبوردهاي تبليغاتي فيلمهاي اکران آينده سينما ها افتاد. فيلمهايي که حال آدم را از همين ب بسم الله از بي سليقگي و ضد حال بودن پوسترهاي تبليغاتي اشان مي گيرند.(اسمهايشان را که ديگر نگويم!). داشتم فکر مي کردم گيريم که سينما آزادي افتتاح شد و تجهيزان فني و رفاهيش از بهترين سينماهاي دنيا هم سرتر بود. اگر فيلم خوبي نباشد که در آن نمايش دهند، يا اگر هست نمايشش ندهند(به هر دليلي)، ديگر نشستن در يک سينماي مدرن چه لطفي دارد! فقط مي شود اميدوار بود که با زياد شدن سينماها بشود فيلمهايي مثل "تنها دوبار زندگي مي کنيم"، "باز هم سيب داري"، "تهران انار ندارد" که جاي فيلم ديگري را اشغال نمي کنند. در شرايطي طبيعي ديد و نه در فلان فرهنگسرا و کانون نمايش فيلم به صورت پروژکشن. خواسته زياديست؟

"جان لستر" عاليجناب همه کاره کمپاني انيميشن "پيکسار" نقل مي کند که به همراه خانواده براي ديدن فيلمي به سينما رفته بودند. حين ديدن فيلم آقا زاده جان لستر از پدر جان مي پرسد که "بابا! اسم من چند حرف داره؟" جان لستر از سوال پسر به خنده مي افتد و با خودش عهد مي بندد که فيلمهايي بسازد که هيچ بچه اي موقع ديدنش به صرافت شمردن حروف اسمش نيفتد! حالا حکايت ماست و ديدن مستند"خاکستر و زنبق" که دوست عزيزم "ميثم ميرهادي" که از عوامل سازنده اين فيلم است لطف کرد و براي ديدنش دعوتم کرد. در طول فيلم مجبور شدم چند بار نگاهي به ساعتم بياندازم! مشکل اساسي که اين فيلم مستند داشت و به نظرم مشکل کوچکي هم نيست، تاثير گذاري کم آن بود. آن طور که اول فيلم گفته مي شود و اميدوارم اشتباه نکنم اين سومين فيلميست که "محمد رضا عرب" در مورد بوسني مي سازد. به همين خاطر من بيننده انتظار دارم حاصل کار سازنده آن که گويا موضوع بوسني از دغدغه هاي شخصي او هست، مرا تحت تاثير قرار دهد.
سازندگان فيلم ايده و تمهيد جالبي را براي روايت مستند خود انتخاب کرده بودند. کارگردان اين فيلم هشت يا نه سال پيش فيلمي مستند در مورد بوسني مي سازد که در آن چند زن درمورد عزيزان از دست رفته خود و مصايبي که بر آنان رفته است صحبت مي کنند. حالا گروه دوباره به بوسني بر مي گردند تا ببينند زنان فيلم قبلي چه مي کنند و روزگار را چطور مي گذرانند. اما مشکل اصلي فيلم که اين ايده خوب را به هدر مي دهد، اين است که تکليف فيلم با خودش معلوم نيست که چه مي خواهد بگويد و نشان دهد و عملا چند پاره است. مثلا رفتن به مسجدي در بوسني و نشان دادن مردان و زنان نمازگزار و يا فيلمبرداري از کليسايي در صربستان به مناسبت "عيد پاک" چه نقشي در پيشبرد روايت فيلم ايفا مي کند؟ اين اضافه بودن وقتي خود را بيشتر به رخ مي کشد که تاکيد فيلم بر نشان دادن مصائبيست که بر مسلمانان بوسني رفته است و عجيب بودن اينکه علي رغم وقوع اين فاجعه انگار هيچ کس نمي خواهد در مورد آن حرف بزند. ولي اين کوشش که لحظاتي خيلي تاثير گذار مي شود به عنوان مثال جايي که زني ميانسال از اينکه در محله اشان ديگر مردي وجود ندارد حرف مي زند، ولي اين قسمتهاي اضافي تاثير آن را کم مي کند.
مشکل ديگر فيلم اين است که تصويرهاي درجه يک و از قبل فکر شده زيادي ندارد. تصويرهاي استانداردي که بيننده با ديدن آن بفهمد همانقدر که موضوع براي سازنده آن مهم بوده، قاب بندي و انتخاب زواياي دوربين هم براي او مهم بوده است. از فيلمي که بعد از جنگ (و نه در بحبوحه جنگ) ساخته شده انتظار مي رود که از داشتن فرصت براي تصوير برداري استفاده کند و تصويرهاي فکر شده بهتري بگيرد. در بخشي از فيلم قسمتي از مستندي درباره بوسني پخش مي شود که خيلي سر و شکل خوبي داشت که بعد از نمايش فيلم ميثم گفت اين مستند محصول بي بي سي بوده است. در آن مستند معلوم بود همانقدر که موضوع براي سازندگان آن مهم بوده، فرم و شکل آن هم مهم بوده است. نمي دانم چرا خيلي اوقات فيلمسازان ما ظاهر فيلمهايشان را دست کم مي گيرند. چرا يادشان مي رود ظاهر يک فيلم همانقدر مهم است که باطن آن.(اينقدر پيچيده شد که خودم هم نفهميدم!). لطفا اين را به حساب امکانات و غيره نگذاريد. مشکل اصلي اين است که خيلي وقتها ظاهر چيزها برايمان مهم نيست و معتقديم نيت مهم است!
صدا گذاري فيلم هم يکي از مشکلات فيلم بود که بعضي جاها نوسان ناجوري داشت. مثلا صداي راوي فيلم در بخشهايي از فيلم کاملا متفاوت مي شد که گويا به اين دليل بوده که قسمتي از صداي فيلم سر صحنه ضبط شده و بخشي از آن در استوديو. يا در جاهايي وقتي محيط فيلمبرداري عوض مي شد ناگهان صداي فيلم پرش صوتي شديدي داشت که خيلي تو ذوق مي زد. موسيقي انتخابي فيلم خوب بود(چند تراک از ساوند تراک "ماجراي شگفت انگيز آملي پولن" انتخاب شده بود) ولي جاهايي از فيلم برش هاي مناسبي نداشت و درست در لحظه اي که بيننده را درگير مي کرد برش بدي مي خورد و حس صحنه را از بين مي برد.
يک ايده جالب ديگر فيلم ايده نشان دادن تصوير انيميشن فرود هواپيماي راوي فيلم روي صفحه ال سي دي داخل هواپيما و قطع آن به شيرجه هواپيماهاي جنگنده و بمباران بوسني که ريتم خوبي داشت.
بعد التحرير:
- ساخته شدن اين فيلم لااقل اين فايده را داشت که زني بوسنيايي در حق دوست عزيزم ميثم دعا کند که "ان شاء الله زود داماد شوي." و اين دعا مستجاب شود. ميثم جان و الهام خانم تبريک!
- گفت و گوي خبرگزاري فارس با "محمد رضا عرب" کارگردان اين مستند.
"3:10 به یوما"

"3:10 به یوما" به نظرم فیلم متظاهریست. آشنا شدن با شخصیت "راسل کرو" علی رغم اینکه می خواهند متفاوت جلوه کنند، خیلی بی ظرافت است. وقتی راسل کرو را در نقش "بن وید" می بینیم و متوجه می شویم که سردسته راهزنان است و در صحنه بعدش او را در حال طراحی تصویر یک پرنده می بینیم باید شیرفهم شویم که این راهزن با راهزنان دیگر فرق می کند و "متفاوت" است. همین است که یک ساعت اول فیلم خیلی کسل کننده بود. ولی نیمه دوم فیلم قابل تحمل تر می شود که شاید به خاطر این است که رابطه پسر و پدر پر رنگ تر می شود و باز همان الگوی قدیمی دوست داشتنی تکرار می شود که رابطه مخدوش و بی اعتماد پدر و پسری جوان یا نوجوان در طی مراحلی سخت و طاقت فرسا بهبود می یابد و آنها را به درک جدیدی از همدیگر می رساند. حال کردن با دیدن نسخه اسکوپ یک فیلم وسترن که دیگر احتیاج به توضیح ندارد.
***
"فرزندان آدم"

"فرزندان آدم" فیلم شگفت انگیزیست. چه در داستان که دنیایی را تصویر می کند که از تولد جوانترین انسان در آن هجده سال می گذرد و بعد از آن انسانها به دلیلی ناشناخته نابارور شده اند. باز به دلیلی کاملا نامعلوم زنی باردار می شود و گروههای زیادی می خواهند وجود این بچه را که به معجزه ای می ماند پرچم گروه و دسته خود کنند. مردی که در ابتدا آدمی ابن الوقت و بی خیال به نظر می رسد، مثل قهرمان هر فیلم خوب دیگری مسئولیتی را قبول می کند(شاید تقدیر مجبورش می کند) و برآمدن از عهده این مسئولیت به شناخت و محک خوردن شرافت قهرمان می انجامد.دیدن فیلمبرداری فوق العاده "امانوئل لوبزکی" روی پرده بزرگ سینماست که عظمت خود را نشان می دهد. و دیگر دیدن "کلایو اوون" روی پرده بزرگ سینما که باعث شد پیش از پیش از حماقت تهیه کنندگان فیلم جیمز باند مطمئن شوم که چرا به جای "جیمز کریگ" برای بازی در نقش مامور 007 از "کلایو اوون" استفاده نکرده اند. دیدن صحنه ای که در آن نیروهای ارتش و شورشیان مهاجر دست از تیراندازی و انفجار و تخریب بر می دارند تا به صدای جادویی گریه نوزاد تازه متولد شده گوش کنند، باز گریه ام انداخت. بغضی در گلویم گیر کرده بود که رهایی از آن چاره ای جز گریه نداشت. یکی از شخصیت های فیلم حرف خوبی زد که دنیا بدون صدای بچه ها چیزی کم دارد...
***
"قطب نمای طلایی"

دیدن این فیلم فانتزی روی پرده سینما خیلی چسبید. در این نوشته این سومین یا چهارمین باریست که از حال دیدن فیلم روی پرده سینما می نویسم. چه کار می شود کرد که حق انتخاب نداریم. فیلمهایی را که دوست داریم، نمی توانیم روی پرده سینما ببینیم و فیلمهایی را که نمی خواهیم در سینما ببینیم، روی پرده هستند و روی اعصابمان اسکی می کنند! اگر حق انتخاب داشتم ار بین مجموعه فیلمهای فانتزی "ارباب حلقه ها""هری پاتر"، "نارنیا"و "قطب نمای طلایی" مطمئنا ارباب حلقه ها را انتخاب می کردم. داغ دلم دوباره تازه شد وقتی یادم آمد قبل از جشنواره فیلم دو یا سه دوره پیش شایعه شد که قرار است "ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه" نمایش داده شود چه ذوقی کردم و کلی دلم را صابون زدم که می توانیم این فیلم محشر را روی پرده سینما ببینیم و حالش را ببریم. اما نمایش آن در حد همان شایعه ماند و مجبور شدیم دلمان را به همان دیدن دی وی دی اش روی صفحه تلویزیونمان خوش کنیم. به همین دلیل بود که فرصت دیدن قطب نمای طلایی را از دست ندادم هرچند که مورد منکراتی بزرگی مثل بازی کردن نیکول کیدمن را داشت!
***
"مردی از لندن"
آخرین فیلم "بلا تار" یکی از غریب ترین فیلمهاییست که دیده ام. پلان سکانسهایی شگفت انگیز که حسی مخوف را القا می کنند. معرفی کردنهایی بی نظیر که همه با ترک شات هایی فوق العاده انجام می شود. بازیهایی سرد و بی احساس که فضایی به وجود می آورد که انگار همه از هم بیگانه اند. موسیقی محزون فیلم هم تاثیر فوق العاده ای داشت. فیلم عجیبی بود!
***
"الکساندرا"

این یک فیلم جنگی نا متعارف است. شخصیت اصلی آن پیرزنیست که برای دیدن نوه نظامیش به اردوگاهی در چچن که او از افسران آنجاست می رود. حضور این پیرزن در فضای جنگی اردوگاه، فضای جذابی را خلق می کند. فیلم نه جنگیست و نه ضد جنگ. همان قدر که پیرزن از شلیک کلاشینکفی که نوه اش به او داده خوشش می آید، جاهایی از فیلم از جنگیدن و کشتن و کشته شدن ناگزیر آن حرف می زند ولی کارگردان فیلم روی هیچ کدامشان تاکید خاصی نمی کند. دیدن سربازان جوان خسته ای که دیدن پیرزن آنها را یاد مادر و مادربزرگشان انداخته است، خیلی چسبید.

فيلم "مارادونا، دست خدا" را ديدم. فيلمي مستند- داستاني که به زندگي مارادونا از کودکي تا سال 2004 که با وخيم شدن حالش در بيمارستان بستري شد و هزاران نفر براي زنده ماندنش دست به دعا برداشتند که خدا معجزه اي بفرستد(کي گفت "هامون"؟!)، در بر مي گرفت.
جام جهاني سال 1994 را فقط به خاطر ديدن مارادونا ستاره محبوبم تماشا مي کردم. زمان جام جهاني 90 فقط هفت سال داشتم و هنوز به سن قانوني! براي تا دير وقت بيدار ماندن و فوتبال تماشا کردن نرسيده بودم و تنها خواهر و برادر بزرگم اين شانس را داشتند که بتوانند تمام بازيهاي آن دوره را که پخش مي شد ببينند. تنها خاطره اي که از آن جام برايم مانده است گريه کردن هاي مارادونا پس از باخت به آلمان در فينال و از دست دادن کاپ قهرماني بود. ديدن اشکهاي مارادونا در تلويزيوني سياه و سفيد خيلي تاثير گذار بود.
سال 94 آرژانتين با درخشش مارادونا خيلي خوب بازيها را شروع کرد. ولي اتهام دوپينگ شوک بدي بود. ديگر هيچ علاقه اي به ديدن بقيه بازيهاي بي مزه و کسل کننده آن سال نداشتم.
چند صحنه فيلم را خيلي دوست داشتم. يکي جايي که ديه گوي کوچک توسط پدرش توبيخ مي شود و جريمه سخت و غير قابل تحملش هم اين است که حق فوتبال بازي کردن را براي چند روز از دست مي دهد. پدر مشغول اصلاح صورتش مي شود و زير چشمي هم حواسش به ديه گوست. وقتي ديه گو بلند مي شود و به طرف توپش مي رود، به او جريمه اش را گوشزد مي کند. ولي ديه گو مي گويد فقط مي خواهد توپش را تميز کند. توپ را برمي دارد و دستمال مي کشد و در حالي که روي صندلي نشسته شروع مي کند با توپ هنرنمايي کردن. تصوير ديه گو فلو مي شود و تصوير پدرش واضح. متوجه مي شويم که از هنرنمايي پسرش به وجد آمده و قند توي دلش آب مي شود. مثل صحنه اي در يکي از فيلمهاي "جان فورد" کبير که جان وين پسر جوانش را که کنار تيرکي ايستاده توبيخ مي کند. بعد که پسرش مي رود، جان وين مي آيد کنار تيرک و قد پسرش را مقايسه مي کند با علامتي که زمان بچگي او براي نشان کردن قدش روي تيرک حک کرده بوده است و از اينکه پسر جوانش به اين بالندگي رسيده، به خود مي بالد.
صحنه ديگري که خيلي ازش خوشم آمد آخرهاي فيلم بود. جايي که مارادونا در يک مرکز روان درماني بستريست. همسرش به سراغش مي آيد. زني که عاشقانه دوستش دارد و او هم همين طور. با حسرت به او مي گويد که يکي اينجا ادعا مي کند ناپلئون است، همه حرفش را باور مي کنند. يکي ديگر ادعا مي کند که پاپ است، باز همه حرفش را قبول مي کنند. ولي او هرچقدر ادعا مي کند که مارادوناست، هيچ کس حرفش را باور نمي کند!
فيلم نامه نويس اين فيلم از تمهيد جالبي استفاده کرده بود که نمي دانم مستند بوده يا زاييده تخيلش. ما بحرانهاي دوران بازيکنی مارادونا را موازي اتفاق تلخي مي بينيم که برايش در بچگي اتفاق افتاده است(؟) اينکه در شبي باراني توپ فوتبالش باعث مي شود در گودال عميق و پر از آبي بيفتد و تا نزديکي مردن برود.
آرزو مي کردم کاش "مايکل مان" اين فيلم را مي ساخت که شايد فيلمي مي شد در حد و اندازه هاي فيلم "علي". شخصيت و منش و رفتار مارادونا نمونه کامل شخصيت هاي مايکل مانيست. شخصيتي که يک تنه در مقابل سيستم مي ايستد تا فرديت خودش را به دست آورد...
بعد التحرير:
آنونس و عکسهاي اين فيلم را در این جا مي توانيد ببينيد.
خبر فوت "آقاي اصفهاني" را از نوشته نوشته امير قادري، فهميدم. شايد فوت او براي خيلي ها واکنش خاصي را به همراه نداشته باشد. اما براي من که ديدن اولين بار خيلي از بهترين فيلمهايي که ديده ام در "سالن کوچک حوزه هنري" با مديريت آقاي اصفهاني بوده، فهميدن اين خبر با هجوم خاطرات مختلف همراه بود.
سالن کوچک تا چند سال پيش که هنوز مثل امروز دي وي دي فيلمها به اين راحتي گير نمي آمد، سينما پاراديزوي من بود و آقاي اصفهاني هم با آن عشقش به کاري که انجام مي داد، طبعا آلفردو!
تعريف سالن کوچک را خيلي شنيده بودم، ولي از بخت بد ما آقاي اصفهاني شرايط سفت و سختي را براي عضويت در اين مکان اعمال مي کرد. زد و به صورتي کاملا تصادفي از طريق چتيدن با حسام فروزان آشنا شدم و از قضا متوجه شدم که او عضو سالن کوچک است و هر دفعه مي تواند يک نفر را به عنوان همراه با خود ببرد.(مي بينيد! حوزه نفوذ دست تقدير تا سالن کوچک هم رسيده است!). به عنوان همراه او براي اولين بار وارد سالن کوچک شدم. براي من که تا آن موقع ته کيفيت فيلم ديدن، تماشاي نسخه وي سي دي يک فيلم فوق فوقش با زير نويس فارسي يا انگليسي بود، تماشاي فيلمي با چنين کيفيتي چيزي بود شبيه راه رفتن روي ابرها. بعدا با هر مکافاتي بود از کانون فيلم دانشگاهمان معرفي نامه اي بردم و خودم شدم عضو سالن و تا قبل از رفتن به سربازي(قابل توجه سياوش!) در عيش مدام بوديم(با اجازه از آقايان بارگاس يوسا و عبد الله کوثري!)
چهار سال پيش، امير قادري که در ضميمه "ايرانشهر" روزنامه همشهري مطلب مي نوشت، مصاحبه اي کرده بود با آقاي اصفهاني. مردي که زير ظاهر جدي و خشک و رسميش قلبي از طلا داشت! آقاي اصفهاني را با آن عشق عجيب و سرسختانه اش به کاري که انجام مي داد نمي شد صرفا يک کارمند اداره تلقي کرد. ولي او در ظاهر اعتقاد سرسختانه اي به خط کشيدن قاطعانه بين هنر و سرگرمي، تفريح و آموزش داشت. در طول مصاحبه امير قادري موفق شده بود ظاهر خشک و رسمي آقاي اصفهاني را کنار بزند و او را به جايي برساند که تعريف کند از شنيدن يواشکي صداي خنده ها و نفس کشيدن هاي افراد داخل سالن و اينکه چقدر از اين کار لذت مي برده. اين بخش مصاحبه را که مي خواندم از خوشحالي جيغ کشيدم. آخر من هم حس مشابهي را تجربه کرده بودم. وقتي سر اولين جلسه پخش فيلممان در کانون فيلم دانشگاه صنعتي اصفهان که فيلم "سکوت بره ها" را نمايش مي داديم، لذت بخش ترين قسمت کارم اين بود که موقع نمايش فيلم مي رفتم پشت در سالن نمايش مي ايستادم و از صداي نفس نفس زدن تماشاگران هيجان زده داخل سالن کيف مي کردم.
ديگر چه مي شود گفت از مردي که براي اولين بار مرا با "آه، اي برادر تو کجايي"، "ماهي بزرگ"، "آمادئوس"، "پالپ فيکشن"، "اميد و افتخار"، "رفقاي خوب"، "فرانتيک"، "رهايي از شاوشنک" و ... آشنا کرد. يک جايي "رضا کيانيان" تعريف مي کرد که در پشت صحنه يکي از فيلمهايي که با "کمال تبريزي" کار مي کرده صحبت از مردن شده. بعد دو نفري اعتراف کردن که اينقدر سينما را دوست دارند که در آن دنيا هم حتما در زمينه اي مربوط به سينما مشغول خواهند شد(نقل به مضمون). احتمالا آقاي اصفهاني هم در آن دنيا يک سالن نمايش فيلم راه انداخته. البته چون در بهشت براي آرزوها حد و مرزي وجود ندارد، سالن آنجا ديگر کوچک نخواهد بود! روحش شاد...

اولين ويژگي فيلم که خيلي چسبيد، تغيير لحن هاي پي در پي آن بود. حرکتي مداوم بين شوخي و جدي. لحن دوگانه اي که در فيلمهاي فيلمسازان درجه يک اين روزگار زياد مي بينيم. گاهي فکر مي کنيم با يک فيلم جنايي از نوع هيچکاکي روبرو هستيم(چاقوي هيچکاکي! فيلم را يادتان هست؟). گاهي فکر مي کنيم درحال ديدن يک فيلم سورئالي هستيم. يا شايد هم با يک ملودرام روبروييم. بازگشت مي تواند همه اين ها باشد و هيچ کدام هم نباشد. وقتي روح يا خود(مگر مهم است؟) مادر ريموندا وارد فيلم شد ، از اينکه چطور "آلمودووار" به اين راحتي حضور اين روح را در زندگي زندگان و ديده شدن او توسط آنها را به من بيننده قبولانده بود ماتم برد. تا چند دقيقه مدام به اين فکر مي کردم که چطور آلمودووار چنين امر شگفت انگيزي را با چنين جادوگري اي، اين قدر ساده جلوه داده است. هرچقدر فکر کردم که سر از رمز و راز کارش سر دربياورم به نتيجه اي نرسيدم.
آلمودووار در اين ساخته اش آن چنان مرز بين مرگ و زندگي را از بين مي برد که انگار تاثير متقابلي که مرده ها و زنده ها بر هم مي گذارند هيچ حد و مرزي نمي شناسد.
جدا از جذابيت فوق العاده فيلمنامه بازگشت، بازيهاي فوق العاده فيلم بود که خيلي خيلي تاثير گذار بودند. از "پنه لوپه کروز" بگويم که اينقدر بازيش پر از ريزه کاري بود که حتي بعد از ديدن چند باره فيلم، با تماشاي مجددش قابليت آن را دارد که چيز جديدي رو کند. اين ريزه کاري مي تواند از يک با چشم و ابرو اشاره کردن باشد يا شايد از جنس تغيير لحن صدا.
"کارمن مائورا" در نقش مادر ريموندا (پنه لوپه کروز) هم فوق العاده است. طنز غريبي در بازيش دارد. خيلي راحت مي شود او را در نقش يک روح پذيرفت.
"بلانکا پورتيلو" در نقش آگوستينا صميميت بي غل و غش يک زن روستايي را کاملا القا مي کند. در جايي از فيلم که او عهده دار مراسم به خاک سپاري عمه پائولا شده است و سولي را در اين کار ياري ميکند، بعد از تمام شدن مراسم براي بدرقه سولي مي رود. چنان صميميتي در بازي او بود که ناخودآگاه ياد عمه روستايي خودم افتادم که وقتي براي ديدن او مي رويم، چنان صميمتي دارد که تا مدتها از يادمان نمي رود. اين درآوردن درجه يک اين رابطه ها نمي تواند تصادفي و في البداهه باشد. وقتي مصاحبه آلمودوار در مورد اين فيلم را خواندم و فهميدم که خواهران و مادر او همراهان و مشاوران او در شکل گيري اين فيلم بوده اند، فهميدم که اين گرماي فيلم از کجا آمده است.

ديدن بازگشت هيچ تاثيري هم که نداشت، لااقل مرا براي بازگشت و به روز کردن اين وبلاگ سر ذوق آورد!
بعد التحریر:
- براي خواندن ترجمه متن ترانه معرکه بازگشت، اين جا را کليک کنيد.